شهر کتاب آرین یک آقای کتابفروش بسیار جالب دارد. با سلیقه کاملا مشابه من در کتاب خوانی که هر وقت میروم با حوصله و با لذت شدید انگار واقعا درحال یادکردن از یک لذتبردن خیلی عمیق است، بهم کتاب معرفی میکند..
اوهام، اپرای شناور و کافکا در کرانه را تا بهحال با توصیه او خواندهام و امشب وقتی نیچه گریست را بهم داد.
امشب متوجه شدم با دیدنش دچار چند اتفاق خوشایند مطلوب طبع میشوم. یکی اینکه فضای شهر کتاب آرین مثل سالن چهارسوی تئاترشهر مامن آرامش است.. دوم این که وقتی حرف میزند کلمات را میرقصاند.. باور نمیکنید ؟ خودتان بروید ببینید! سوم اینکه حرف زدن جالبش همراه با کلی حرکات دست و چشمیست که بهآدم یکجور دوستی درونی را یادآوری میکنند.
امشب علاوه بر آن کتاب، فرانی و زویی را برای بار سوم خریدم. چند شب پیش که قراربود برای بار دوم کتابم را هدیه بدهم، شروع کردم به بازخوانیاش و ناتمام ماند.. تا نامه بادی .. همان جا که برایش جان می دهم و شاهکار کتاب است..
امشب ادامه خواهمداد.. دو سال قبل در بهترین لحظات زندگیام خوانده بودمش و از بس عالی بود میترسیدم با بازخوانیاش ابهتش را برایم ازدست بدهد.. ضمن اینکه دلم نمیخواست به خاطرات گذشته نقب بزنم.. حالا که با گذشته به صلح رسیدهام، میتوانم بیدلتنگی بخوانم... ؟
لعنت بر آنها ...
هنوز همان ابهت باشكوه را دارند..
سلينجر و سيمور و بابي و زويي و دلتنگي....دلتنگي